تبليغاتX
مقیم اینجا

مقیم اینجا

وقتي نگاهت به نگاهش نگران مي شود

دلواپس روزهاي نبودنش مي شوي

و همين لحظه بودنش را به هجران پيش نيامده فردا هدر مي دهي.

***

چار زانو نشسته بوديم دور سفره هفت سين

قرآن در دستهاي پدرم

دل ما ميان ورق هاي آن.

و مادرم هنوز  پي شيشه ها و دست مال كردنشان.

پشت لبخندهاي گاه گاه ما يك حادثه نهفته بود؛

يك اتفاق .

همه چيز با پدر آغاز مي شود حتي نوروز.

پدر زير لب دعايي را زمزمه ميكرد كه هيچ وقت جز آمين گفتنش مشاركتي در  فهم آن نداشتيم .

براي ميزباني آن حادثه همه چيز مهيا بود ، آيينه بود و ميگفت طراوت سبزه بيش از اين كه هست نمي شود و من از همين اوج مي ترسيدم، كه يعني، سبزي اين سفره رو به نزول است.

و كاش جوانه بودند سبزه ها ، امروز شادماني ما

ماهي قرمز تنگ هم بي وقفه مي چرخيد و آب مي گفت اين اوج زندگي ات

و همين طور هم بود .

 آن روزها آرزو يعني اسكناس لاي قرآن و فاصله من تا آن يك دست دراز كردن و يك بوسيدن پدر.

آن روزها هر طرف را  كه نگاه مي كردي دلخواسته تو بود .

اين روزها منظر نگاه تنگ است و كوتاه است و تار و سراغي از آن دلخواسته ها نميگيرد اين واماندة جامانده از ...

بگذريم .

و يك آغاز ديگر در راه است .

سفره اي با همان دارايي ها پهن مي شود گوشه اتاق يا روي میز.

ماهي و آيينه هم هست، قرآن هم.

دعايي كه ديروز پدر زير لب زمزمه مي كرد  را گم كرده ام و مي ترسم اگر بيگاه آمين بگويم ناصوابي مستجاب  شود .

و هرچه مي كاوم لبخندهاي بيگاه را نمي يابم تا گواهي باشد بر يك حادثه يا اتفاق.

و اين اسفند نيز پايانيست بر آغازي كه سپند به مجمر بريزيم و دور سر آرزوهايمان بچرخانيم.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 16:24 توسط ادیب |


دست به دعاي باران ميشوم

براي چشمهايش نه. براي خوابگاهش.

كسي براي كابوس شبانه من، دعاي باران خواند و من در مدهوشي ميان خواب و بيداري آمين گفتم و اجابت شد.

و چقدر طول و عرض اتاق را شبانه گز كرده باشم كه دعاي او خشك شده باشد!

و براي او كه امروز پيرمردي است و بسيار هم محترم دعاي باران مي خوانم و اميد كه در مدهوشي میان خواب و بيداري آمين بگويد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 15:26 توسط ادیب |


مردي مي شناسم كه نيمه شب با بدني گرم از ديوار سرد مردم بالا مي رفت.

و پيش از صبح لباسش را مي تكاند و وضو مي ساخت و راهي خانه مي شد، اين تمام آنچه بود كه بود.

ديشبي كه دور گذشت وي را ديدم كه سرماي شديد خورده است، از سردي ديوار مردمي كه اجاقشان هم كور بود هم سرد.

به پزشك مراجعه نكرد، كاري كه خيلي از ماها با وجود بيماري مان نميكنيم.

اما نسخه اي از جيبش درآوردند بعد مرگ كه، نوشته شده بود او سالها به بيماري "تيرگي شعور" مبتلا بوده و برايش شبي سه بار بالا نرفتن از ديوار مردم و روزي هزار بار پيشاني به خاك سائيدن براي همان مردم توصيه شده بود.

مرد بعد از يك شب استفاده از آن تجويز درگذشت.

دارو به مذاقش خوش آمده كه رفته است يا ناخوش؛ نمي دانم؟!

"بعضي را خدمت به خلق مرگ است و خيانت عين زندگي."

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 17:41 توسط ادیب |


سالهاست دنبال فرصتي ميگردم تا بگويم برايت يا بنويسم به راهت.

هربار كه آغاز ميكنم مي بُري كلامم را، يا دستم را از قلم مي ستاني.

هر بار كه  ميخواهم بگويم رو ترش ميكني، ابرو در هم ميكشي و رو برميگرداني

قهر ميكني و يك روز و دو شام از زندگيمان را مي ميراني، به تاوان سخن گفتن از واقعيتي كه پيش خواهد آمد.

خودم را براي يك شام و دو روز يا دو شام و يك روز قهر آماده كرده ام

يك بار ديگر آغاز ميكنم

ميخواهم از پايان بگويم ، از والسلام، يا به قولي، فاتحه.

مرگ براي بعضي مردم مثل بلايي است كه هر روز صبح بر سر نانهاي سنگك نانوايي سر كوچه ما مي آيد.

آرد كه همان تربت پاكي است كه حضرت حق قولش را داده بود كه از روح قدسي خود در آن بدمد و خميري شود ناپخته چون انساني بي تجربه.

كوره اي است اين مجال تنگ زندگي، تنوري است داغ  داغ  داغ .

نميخواهم هم كوچه تو باشم كه صبح مرا سر بكشي مثل يك ليوان چاي قند پهلو و براي خلاصي از شَرَم مثل اردكهاي بي پرواز، دنبال مسجد بگردي و نيابي، چرا كه تعطيل است خانه دوست اين روزها.

ميخواهم چوپان باشم

نه چوپان گوسپندان كه بو ميدهد تنشان و دماغشان آويزان است

و سرشان هميشه متواضعانه پي خوردن

ميخواهم شبان گونها باشم و نسيم پاسباني كند از گله من، من كه نه، آنجا منِ منيت مرده است

مي خواهم بگريزم از آهن و تلاش و غيرت و خيابان

بازوهايم نحيف است براي اين همه بار

پاهايم نميتواند همه ساختمانهايي كه ساخته ام را بر دوش خسته ام تاب بياورد.

قهر كن به درك اسفل السافلين

از نانوايي آفرينش مي گفتم

مي پزدمان چون ناني كه بر ديواره تنور مي چسبد

هرچه  بيشتر به داغي حرص انگيز دنيا كه همان تنور داغ است بچسبيم، بيشتر مي پزيم

تا جايي كه هيچ از ما مي ماند، سوخته ناني و وامانده جاني كه سخيف است و بي ارزش

سوخته است همه  داراييمان آنقدر كه ديگر به درد به دندان كشيدن سگان هم نخورد اين نان وجودمان.

حتي نمكي هاي آفرينش هم با چرخ دستي هايشان به پايمان نمك هم نمي ريزند

بگذار دو شام و يك روز بيش شود، بگذار تا پايان  عمر قهر باشيم

بگذار تا بگويم و خلاص

نميخواهم نان باشم كه تنور آزارم دهد

نميخواهم پنير باشم كه بازوهاي خشك و داغ نان نجابتم را له كند

به گمان من سايه بلند خواستني هاي حقير دنيايي در دنياي روشن مرگ كه همان رجعت و عزيمت و كوچ است، سردي و يخبندان مصيبتي را راه انداخته است كه حتي انگشتانمان را سوي مرگ نشانه نمي رويم تا مبادا سردمان شود.

مرگ براي بعضي مردم مثل بادبادك هوا كردن در هواي خنك يك پاييز ابري است كه نسيم مهربان است ، دنباله هاي بادبادكشان را ؛ آنها كه بي تعلق و آرزو زيسته اند  و بزرگ انديشيده اند.

آخرين نخ هاي قرقره را باز مي كنند و خوب مي دانند چند متر ديگر بلوغ بادبادك فرا ميرسد و رشته زندگي از دستانشان فرار خواهد كرد و چنين هم مي شود و بر اين حادثه كه آدميان مرگش مي خوانند تبسمي دارند كه شايد شاهدش بوده اي.

 اما كساني هم هستند كه رسم بادبادك بازي را خوب نمي دانند،  قاعده بازي را گم مي كنند، نخ را طوري مي كشند كه نسيم با همه جانش هم نمي تواند در بلوغ بادبادك كمك حال باشد.

در ارتفاع حقير كوچه و خيابان و  هواي پستِ پشت بام و شيرواني  و خرپشته  به  كمين نشسته اند، سيم هاي لخت و عور،  تا عصمت نخ هاي تقدير بادبادك را بدرند؛  به همين سادگي بازي را مي بازند و هر روز كه چشمشان به سيم و آسمان و بادبادك ديگران ميافتد بر سرنوشت خود آهي مي كشند و تأسف مي خورند.

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 16:14 توسط ادیب |


به يادمان روزهاي آبي گذشته

و به احترام دقايق فوت شده و لحظات مرحوم و تصاوير مرحومه ديروزها، كه دير و دور گذشت و از آن جز مشتي خاكستر؛ يعني من و ما در اجاق سرنوشت چيزي نماند.

 

به يادمان اولين روز مدرسه

مرسوم بود در عهد پيش از پارينه، آن روزگار انسان هاي نخستين كه ما بوديم و نسلمان زير پاي صفحه كيبرد  شما  له  شد  و صدايمان  در محضرmp3  ،   mp4، mp5  و... محلي براي اعراب نداشت، براي نخستين روز مدرسه از اولين تجربه كلاس و درس، پسرها را روپوش به تن كنند با يقه اي سپيد كه دكمه اي داشت قابلمه اي .

 

 كفش هايم نو ، روپوش سرمه اي تا بالاي زانو و شلواري شايد هم شأن روپوش كه يادم نيست. مشق هايم سپيد و در التهاب باورهاي باراني، درس هاي پاك و بي آلايش آن روزگار.

دست هايم بيقرار نوشتنِ باران ، مرد ، آمدن...

چشم هايم مي دويد كاغذ را تا كنار هم بنشينند دارا و سارا.

هركدام كه زيباست و زشت. دختر است و پسر. داراست و ندار.

آب را پيش از آموزگار آموخته بودم.

و قرار بود تطهيرش را، زلالي اش را به من بياموزند.

آموخته بودم در شمارش بعد از 7، 12 است و بعد از 12 خنده مادرم.

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 16:4 توسط ادیب |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

بهمن 1386

آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385



پیوندها

مو قشنگ
از كوير تا جواد
آقاي" من "
سخن كوتاه
مشق شب
احسان
كارگاه داستان جغد
قصه كرمان
ارغوان
كلاغ
باغ سيب
جن و پري
خانه داستان
قول و غزل
حقگو
نسيم سحر
اجتماعي
باران
ابريشم ترديد
مرد باروني
تا بارگه عشق
مردم معمولي
پرسه در هيچ
آب و آيينه


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS